حرفهاي دل کوچک من


باخت

تو بردی

هورا کشیدی

حالا پایت را

از روی خرده‌های دلم بردار!

                                                               مورژان نادریان


مرمر

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

دل به هر بی‌سر و پایی ندهیم.


مرمر

نرو

نرو

غبار این لحظه‌ها باران می‌خواهد

نرو

پژمردگی این گل‌ها را

باران می‌باید


مرمر

حقیقت

کمتر پیش می آید که ما حقیقت را جز از لبانی که مرده است بپذیریم!!!!!!!

 


مرمر

محمدحسین شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد زهم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

مرمر

سال نو مبارک

بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم


مرمر

آواز عاشقانه- قيصر امين‌پور

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد  ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست.


مرمر

عمران صلاحی

مرگ از پنجره بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در
قصه رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك‌تر شده است


در تنم خرچنگي است
که مرا مي كاود
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت

توده زشت كريهي شده‌ام
بچه‌هايم از من مي ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند.


مرمر

بعدازظهر و باران

کسي نيست

کلاغ لابلاي شعرهايم قارقار مي‌کند

و تو دست در دست مردي خشن

گم مي‌شوي در بعدازظهر و باران

دفترم را مه گرفته است

و عشق چون سيگاري نيم‌سوخته

زير پاي عابران له مي شود

                                  حسين بهرامي


مرمر

 

زبانش آري مي‌گفت

نگاهش نه

با هرسخن محوتر مي‌شد

اکنون مدتي‌ست که تمام شده است

و دريغا که نمي‌داند 

                             عمران صلاحي


مرمر